خرید بک لینک

یکم پیش رسیدم بابا داشت فیلم نگا میکرد فیلم زیر پای مادر رو داشت نشون میداد داشتم فیلم و نگا میکردم مرده و زنه داشتن حرف میزدن یکم احساسی بود یدفه بابا گفت چته ؟ گفتم چی؟ هیچی چطور مگه گفت چشمات به خودم اومدم دیدم چشام پر اشک شده بدجور موندم چی بگم بهش لیوان اب دستم بود گفتم اب پریده گلوم یلحظه نفسم بند اومد مال اونه یه نگاه انداخت دوباره تلوزیون رو نگا کرد بخدا الان فقط دوس دارم بمیرم فقط همین خسته م دیگه هیچ امیدی دیگه تو زندگیم نیست

برچسب: نویسنده: هستی جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

اینروزا حالم اصلا خوب نیست خیلی سعی میکنم یکم خوب نشون بدم سعی میکنم کسی نفهمه حال بدم رو یکی دو روز اول که برگشتم نمیشد اصلا تقریبا همه میدونستن یچیزیم هست حال و روزم افتضاح بود نمیتونستم چند دیقه رو

برچسب: نویسنده: هستی جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

امروز روز افتضاحی بود برام کلا همه چی برام بد بود از اولش که بیدار شدم تا این لحظه عصری تو خیابون دعوام شد یکم زیادی بی اعصاب شدم سه نفر بودن اونا من تنها یه پیکان بود یدفه ای اومد بپیچه سمت چپ دور بز

برچسب: نویسنده: هستی جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

امروز بعد از چند وقت دیدمت بعدش کلی صحبت کردیم شبش حالم نسبت به شبای قبل خیلی بهتر بود فک نکنم تو این چندوقت هیچ وعده غذایی اندازه امشب خورده باشم از بشقاب برنجم فقط یکم موند که نسبت به این مدت میشه گ

برچسب: نویسنده: هستی جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

هنوزم صدات حرف زدن باهات ارومم میکنه یه انرژی خاصی میده بهم

امروز زنگ زدی وقتی حرف میزنی صدات رو میشنوم تهه دلم یکم روشن میشه یکم امیدوار میشم به همه چی یکم ارامش میگیرم تو اینروزای لعنتی

چند دیقه ای حرف زدیم حال بابا رو پرسیدی و چیزای دیگه چند ثانیه هردو ساکت شدیم یدفه قط کردی خیلی راحت میتونستی بگی کاری نداری خدافظ بدون اینکه منتظر شی جواب بدم قط کنی حالم بد شد حالم بد بود بدتر شد بیست دیقه همونجا تو ماشین خشک شده بودم انگار

برچسب: نویسنده: هستی جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

دیروز حسم دقیقا مثل وقتایی بود که میرفتین سیمین مطمعن بودم رفتین اونجا حسم دقیقا مثل قبلنا بود امروزم که جمعه بود دقیقا همونجور بیحال لامصب از وقتی که بیدار میشم معلومه روز خوبی نیست امروز دکتره که به

برچسب: نویسنده: هستی جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

دیشب باهم صحبت میکردیم قرار شد من برم شام و بعدش زنگ بزنم بهت رفتم خونه بابا حالش خوب نبود دیدم نمیشه بردیمش بیمارستان دوازده اینا بود زنگ زده بودی گوشیم تو ماشین بود ساعت یک رفتم گوشی و برداشتم زنگ ز

برچسب: نویسنده: هستی جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

صفحه بندی